دنیای کوچک من

سلام دوستای مهربونم

خیلی خیلی وقته که ننوشتم حس نوشتن نبود. نه اینکه هیچ اتفاقی نباشه نه هر روز یه روز جدیده با اتفاقات نو گاهی خوب و گاهی هم بد.

پسریم هر روز بزرگتر میشه شیطونیاش به شکل های دیگه تغییر کرده.

همسریم هم کارهاش هر روز زیادتر میشه و سرش خیلی خیلی شلوغه. البته میگه الان که جوونم باید زیادتر کار کنم تا وقتی که پیر شدم آسایش داشته باشیم.

خودمم همچنان میرم سرکار طی این چند سال خیلی وقتا دلم خواست که دیگه نرم و بشم یه خانوم خونه دار و فرصتهای زیادی برای پسرم بذارم ولی شاید خیلیا که سرکار میرن میدونن وقتی بخوای خونه باشی هم از بعد مالی باید چشم پوشی کنی از حقوقی که طی این سالها داشتی و براش برنامه ریزی کردی هم اینکه برای اوقات بیکاری باید برنامه ریزی خوبی داشته باشی.

بی رودرباسی باید بگم دلم یه نی نی میخواد . یه بچه که بتونم با خیالی آسوده بزرگش کنم . پسری که دنیا اومد شاید نتونستم اونجوری که دلم می خواست بزرگش کنم هم اینکه از بچه داری چیزی نمی دونستم هم اینکه باید میذاشتمش پیش مامانم و مادرشوهرم و می رفتم سرکار . پسریم خیلی عاشق اینه که یه داداش داشته باشه اما باباش اصلاَ دوست ندارهمژه

حالا تا ببینیم خدا چی می خواد..

 

یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

شب یلداتون مبارک

شب یلدا قشنگه همیشه برام قشنگ بوده. اگه تنها هم باشم سعی میکنم ازش لذت ببرم. یادتون نره فال حافظ بگیرین.از خدا می خوام بهترینها رو براتون - برامون رقم بزنه.

 

سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

سلام دوست جونای مهربون

روزای گرم مردادتون بخیر. خیلی تنبلی کردم که این مدت ننوشتم. کارم خیلی زیاد شده بود همش رو دور تند تو زندگیم بودم. به هر حال امروز تونستم بعد از چند ماه بنویسم. توی این مدت به خیلی از وبلاگها سر زدم و یه سری هم دوستای جدید پیدا کردم.

پسری به سلامتی کلاس اولشو گذروند (البته دو تا مون با هم ) خیلی سال تحصیلی سختی بود. همش باید باهاش درس کار می کردم و اون دنبال شیطنت. خدا کنه امسال دیگه اینقدر من درگیر درساش نباشم.

همسری هم خوبه به امر مهم تامین معاش خانواده می پردازه. (مرسی مرد مهربونم)

چند روز بود که بارون شدیدی میومد و منم که عاشق بارون کلی زیر بارون خیس می شدم و حالا سرما خوردم. البته می ارزید خیلی لذت میبرم زیر بارون اونم بارون درشت راه برم و هوای پاک رو با تموم وجود ببلعم.

چند وقت پیش یه سمیناری دعوت بودم و یه جایزه برنده شدم.

دیگه اینکه تابستونم خیلی دوست دارم آخر هفته ها میریم دریا و کلی خوش میگذره مخصوصاَ اگه برم شنا که دیگه دلم نمی خواد زمان بگذره.چند بار هم رفتیم با دختران فامیل برای برنزه کردن. ما که فقط قرمز شدیمو سوختیم  ولی اونا که مدت زیادی رفتن خیلی خوشرنگ شدن به معنای واقعی شکلات.

برای بابایی خودم،      دلم وقتی هواتو میکنه فقط به این امید دارم که 1 روزی تو رو در آغوش خواهم گرفت و هر روز که از عمرم میگذره خوشحالم اون روز داره نزدیک میشه . 

 

 

 

دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ | ٥:٥٠ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

ای خدا   چرا قلب دخمل بابا رو شکوندی.

دوست خوبم. دخملی عزیز  هنوز برات زود بود غم به این بزرگی رو به دوش بکشی.

می دونم هیچ کلامی و هیچ سخنی نمی تونه آتیش درونتو خاموش کنه.

از دست دادن بابا اونم بابای مهربون خیلی خیلی سخته .

خدا بهت صبر بده عزیزم...

شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ | ٥:٢٢ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

دیشب بعد از مدتها صدای زیبای تو رو روی شیروونی خونه های شهرمون, شنیدم

ببار شاید دل غبار گرفته ما پاک شه.

شاید اشک چشمامون با قطره ها آسمونی تو یکی شه.

شاید چتری از روی محبت باز شه.

تو زیبایی باران...

پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ | ٩:٤٩ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

سلام دوست جونیای مهرون.

زمستون فصل سرما وبرف سپیدتون مبارک. من زمستون رو خیلی دوست دارم. البته روزهای برفیشو. وقتی که صبح از خواب بیدار میشی و میبینی زمین سفید شده یه حال عجیبیه. دلت می خواد از پشت پنجره ساعتها وایستی و به اون سپیدی و سکوت نگاه کنی.

البته این روزها  حتی قطره ای از آسمون بارون هم نیومده که دلمون بهش خوش بشه که شاید در ادامش برف در راه باشه.....................

 

 

شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir