دنیای کوچک من

˜

چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

روز مادر همه مبارک باشههورا

دیروز روز خوبی بود برام . چون همسر گلم یه کادو خوشکل برام خرید. همسرم یه عادتی که داره اینه تا لحظه آخر به روی خودش نمی یاره که یادشه مناسبتی هست منم همش غصه می خورم که دیدی یادش نیست بعد خیلی خونسرد کادوشو میاره. دیروز هم از صبح فکر میکردم که نمی دونه روز مادره. مامان خودم هر وقت براش کادو می خریم کلی غر می زنه که نمی خوامو چرا خریدینو و این حرفها ... به همین دلیل امسال خواستم کادو چشمگیری نگیرم ظهر می رفتم خونه یه جوراب بلند و یه کرم نیوا براش خریدم رفتم خونه و چون کادو نپیچیده بودم رو نکردم. مانی هم کلی گریه می کرد که یه تفنگ بزرگ که قد منه براش بخرم که من عمراً زیر بار برم. حاضرم گریه هاشو تحمل کنم و دیگه اسباب بازی نگیرم که همیشه میگمو و میگیرم. اخه چند روز پیش انباری رو تمیز میکردیم اندازه 2 تا کیسه بزرگ اسباب بازی تو انباری جمع کردم. کلی داد و فریاد زدم سر پدر و پسر. و بهشون گفتم دیگه حق خرید اسباب بازی ندارین. همسری هم قول داد دیگه نخره. که می خره. بگذریم یه کادو پیدا کردمو کادو پیچیدمو دادم مانی بده به مامانم . مانی هم گفت بفرمائید از طرف مامانو بابامو و من . مامانم با تعجب کادو رو باز کردو من گفتم چون اجازه نمی دی کادو بزرگ بگیرم منم کادو کوچیک گرفتم که پس ندی. بالاخره ساعت 3 همسری اومد و منو شرمنده با دو کادو بزرگ. یه ظرف میوه خوری پایه دار برای من و یه ظرف آجیل خوری خوشکل برای مامانم خریده بود.  اشک تو چشماش جمع شده بود و من فهمیدم که چقدر دلش هوای مامانشو داره (مادرشوهرم 29 اسفند سال 86 تو تصادف فوت کرد) و امسال دومین روز مادری هست که پیش ما نیست.

شب رفتیم خونه خاله همسرم تمام دختراش بودن (که همسری به دختر خاله هاش چون سن و سال مامانش هستن خاله میگه) یه کادو خوشکل هم همسری براش خرید. بالاخره کلی اونجا هم خوش گذروندیم و آخر شب هم اومدیم خونه.

حدودای ساعت 3 شب بود که مانی با گریه بیدار شد و داد و فریاد که منو ببرین دکتر گوشم درد میکنه. بالاخره ما بیدار شدیم و رفتیم پیش به سوی درمانگاه تامین اجتماعی و منشی رو بیدار کردیم و دکتر رو هم بیدار و بعد از معاینه تشخیص دکتر این بوده که قراره سرما بخوره. و گوشش چرکی نیست. وقتی از درمانگاه بیرون می یومد گفتم مانی گوشت چطوره گفت خوب شده می دونین چرا گوشم درد گرفته بود گفتم چرا مامان؟ گفت چون اون تفنگ بزرگو برام نخریدینمتفکرخمیازه

دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

دیشب رفتین بیرون؟ اگه رفتین دیدین مردم چیکار میکردن؟ بابا ما همه جوره تبلیغات دیده بودیم اینجوری دیگه نه. دیروز از سرکار که داشتم میرفتم خونه به همسری زنگ زدم که شب زود بیا دنبالمون بریم خونه خواهرم . تو راه که میرفتیم با همکارا دیدم ستاد مهدی کروبی ساسی مانکن رو آورده. (آخه شیخ کروبی و ساسی مانکن) اگه عصار-محمد اصفهانی بود یه چیزی آخخخخخخخخخه ساسی مانکن تعجب  بیرون در ستاد پرجمعیت بود. جوری که ما نه می تونستیم از پیاده رو بریم نه از خیابون. بعد از کلی پیاده روی و دنبال ماشین دویدن بالاخره رسیدم خونه. مانی خواب بود سریع دوش گرفتمو به همسری هم زنگ زدم غذا بخره و بیاره خونه بخوریم و سریع بریم که برسیم خونه خواهری. جاتون خالی برقمون هم قطع شد و ما در فضای رمانتیک نور شمع و چراغ قوه شام نوش جان کردیم. و ساعت ١٠ حرکت به سوی خانه خواهری . بازم خیابون پر جمعیت بود اصلا به ماشینا راه نمی دادن که برن تو خیابون فقط مردم پر بودن. و شعار می دادن و میرقصیدن. یه بوق برای مانی رفته بودیم قشم خریده بودم که مثل اون بوقایی بود که تو استادیوم فوتبال میزنن با خودم آورده بودم تو ماشین که مانی بزنه وقتی از کیفم درآوردم مانی یه اخمی به من کرد که مامان چرا اینو آوردی . و هر چی سعی کردم که بزن نمی زد می گفت عیب مامان. بچم خجالت می کشید بزنه . همسری گفت بدین من میزنم و یه کمی زد و از بس که ترافیک بود دنبال راهی برای فرار میگشت بالاخره ما با کلی این ور و اون ور رفتن بالاخره رسیدیم خونه خواهری و کلی اونجا نشستیمو و صحبت و غیبت و ... کردیم بعد از صحبتای آقای رئیس جمهور دوباره پیش به سوی خانه حرکت کردیم و دوباره  ترافیک و ترافیک و ترافیک...

دیشبم تا ساعت فکر کنم ٣-۴ همچنان صدای سوت و بوق و شعار می یومد.

میگم این آدمایی که دیشب تا اون وقت شب پای پیاده تو خیابونا بودن آیا بیکارن؟ اگه کار دارن نباید صبح سرکار آماده باش؟ بماند که خودم در دوران نوجوانی و جاهلیت خیلی از این کارا رو میکردم.در نهایت هیچی نصیب ما نشد . حتی دریغ از یک تشکر خشک و خالی.متفکر

پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

 بابای گلم

با رفتن تو نیمی از وجود من هم رفت.

و امسال چهارمین سال است که تو در کنار من نیستی.

 این روزها این شعر رو که گوش می دم اشکهام سرازیر می شه.

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود.دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می میمیرم گفتی که می دانم.

باور نمی کردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق این بی وفائی را

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

 

18 خرداد سال 84 ساعت 12 ظهر بدترین و سخت ترین روز و لحظه زندگی من بود روزی که عشقم ، وجودم و قلبم رو از دست دادم. همیشه از بچگی وقتی بابام قلبش درد می گرفت می ترسیدم که اگه یه روزی بابا نباشه چی میشه؟ ...

به این سایت یه سری بزنین اگه خواستین عضو شین شاید یکی از ما بتونیم نجات دهنده یکی از بندگان خدا باشیم.

http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp

 

 

شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

امروز روز خوبی نبود برام تا حالا که چنین بود.

می خواستیم چون فردا تعطیله بریم مسافرت ولی کارت سوختمون هنوز از پست نیومده و ما هم نمی تونیم بریم.ناراحت ظهر هم با رئیسم سر پورسانت بحث کردم.

و یک خبر خوش هم امروز شنیدم که همکارم  زایمان کرد. (رفتم دخملشو دیدم خیلی کوچولو بود) چهارشنبه ها رو دوست داشتم و دارم. حالا می خواد هر اتفاقی توش بیوفته. من 2 روز تعطیل پیش رو دارم که می تونم ازش استفاده کنم و این به من انرژی میده .

امروز من و مانی(پسر کوچولوی من) کلی با هم خوشحالی کردیم بخاطر تعطیلات. تقریبا من و مانی در طول هفته کم پیش هم هستیم از صبح تا عصر . صبحها که می یام سرکار من و باباش میبریمش مهد البته با ماشین (فاصله مهد تا خونمون 3 پلاک بیشتر نیست) آقا مانی باید با ماشین برنعینکظهرها ما می ریم خونه و با هم نهار می خوریم و دوباره می یام سر کار و مانی پیش مامانم می مونه تا عصر که می رم پیشش. و تا حدود ساعت 12-1 شب بیداریمو و کلی با هم بازی می کنیم. و زودتر از این ساعت محاله که مانی جون بخوابن.

من معتقدم هر کسی باید برای چیزهایی که داره و بدست میاره همیشه از خدا تشکر کنه و از داشته هاش استفاده کنه. با اینکه امروز بر وقف مراد من نبود ولی روزهای دیگه ای رو دارم که بتونم ازشون لذت ببرم.

خدایا بخاطر تمام چیزهایی که دارم ازت سپاسگزارم

پس امروز هم چهارشنبه عزیز برای من

...

 

چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ | ٥:٤۱ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

امروز وبلاگ من متولد شد

دنیای کوچیک من تولدت مبارک

قلب

دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir