دنیای کوچک من

امروز بیستمین سالگرد زلزله است.

دو دهه از زلزله گیلان گذشت. درست اون زمان هم مسابقات جام جهانی بود. و من دختر بچه ای بودم که به هیچ چیز جز بازی فکر نمی کردم. شبای بعد زلزله با همسایه های تو کوچه و تو حیاط خونه ها می خوابیدیم و چه خوش می گذشت شبای زلزلهشیطان. وحالا که فکر می کنم می بینم چقدر سخته استرس زلزله. چقدر سخته نتونی شبا زیر سقف خونت بخوابی از ترس اینکه صبح آوار تو سرت نریخته باشه.

وقتی آدما بچه ان همه چیزو به یه دید دیگه نگاه میکنن حتی بدترین اتفاقات زندگیو و چه راحت باهاش کنار میان. وقتی که بزرگتر میشن انگار اتفاقات زندگی هم بزرگتر میشن و چه سخته تحمل سختیها.

و حالا آرزو می کنم هیچ وقت زلزله نیاد.

دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

روز همتون بخیر دوست جون جونیا..........

هفته ای که گذشت خیلی گرم بود و چند روز اخیر بارون های درشت همونی که من عاشقشم عصرا می بارید. رفتم زیر بارون تا خیس بشم. پسری هم باهام میاد . هر دوتا مون میریم زیر بارون اونم بارون درشت. خیس خیس شدیم خیلی خوبه . خوبه که پسری هم مثل خودمه . از خود راضی

امروز به هر وبی سر زدم ناراحت شدم نمی دونم چرا همه دوستای وبلاگی به نوعی ناراحتی براشون پیش اومده و حرفای ناامیدانه نوشتن.

دخملی جونی: عزیز دلم همیشه آدمایی هستن دوروبرمون که از ناراحت کردنمون خوشحال میشن و دلشون می خواد ببینن با حرفاشون چه عکس العملی نشون میدیم .-این یک نوع بیماریه-  پس چرا باید بهشون اهمیت بدیم که فکر کنن به مقصود اصلیشون دست پیدا کردن و لذت ببرن. سعی کن کوچکترین اهمیتی ندی تا باعث سوء استفاده اونا از دیگران نشه.

آرنیکا گلم: بیشتر ما ادما دلمون می خواد تو سختی و بیماری یه همدم داشته باشیم. تا به درد دلامون گوش بده و تسکین دردامون باشه. دوره نقاهتتو سعی کن با بهترینا بگذرونی بازم برگرد چون دوستای واقعیت همیشه منتظرتن.

شقایق خوبم: عزیز دلم از خدا می خوام هر چی که آرزوته بهت بده و ارزوی منم برات اینه که امسال عروس بشی-خدایا ارزومو برآورده کن-فرشته

دوستای عزیز برای همتون آرزوی بهترینا رو دارم باید هممون سعی کنیم خوب و زیبا زندگی کنیم.

 

 

شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ | ٥:٢۸ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

امروز نزدیکیهای صبح همش همسری خور و پف میکرد تو خواب منم اصلا نمی تونستم بخوابم. جالبه هر وقت که بیدار میشه وقتی بهش میگم میگه من؟ نه من اصلا تو خواب خوروپف نمی کنم.گوشیمو برداشتم ازش فیلم گرفتم. حالا داشتم نگاه میکردم بهش . خیلی خنده داره. ظهر سوپرایزش می کنم . شیطان

همسری من دوست دارم حتی اگه خوروپفی باشی. قلب

 

یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

واقعا آدم ناراحت میشه از ادمایی که بی فکر حرف می زنن.و با حرفاشون دل دیگرانو می شکونن.

آرنیکا برای همه ما عزیز و محترمه . هیچ وقت هیچ آدمی از بیماری لذت نمی بره که بخواد خودشو بیمار نشون بده. من مطمئنم آرنیکای مهربون ما بعد از طی همه این سختیها و مشکلات به حرف چند نفر که حتی برای خودشون ارزش قائل نیستن بخواد غصه ای به دل کوچیکش وارد کنه.

آرنیکای مهربون ما همه مشتاق هستیم بازم برامون از عشقت و زندگیت و امیدت بنویسی.

پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

روز رفتنت تلخ ترین روز زندگیم شد. وقتی که رفتی نیمی از وجود من هم با خودت بردی. روزی نیست که یادت نباشم و لحظه ای نیست که خاطرت بیارمو اشکم سرازیر نشه. امسال پنجمین سالیه که تنهام گذاشتی و چه سخت گذشت. هیچ کس نمی تونه جای تو رو برام پر کنه.

بابای مهربونم هرگز خنده ها و مهربونیا و عشقتو از یاد نخواهم برد.به اندازه بزرگی دنیا دوستت داشتم، دارم و خواهم داشت. با اینکه جسمت کنارم نیست ولی با تمام وجود تو رو در کنار خودم حس می کنم. آرزومه روزی دوباره بتونم ببوسمت.

بابایی گلم همیشه تو قلبم زنده هستی.

 

دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ | ٤:٢۸ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

سلام سلام سلام

 

اول بگم راجع به اون دلتنگیها که موفق شدم ٢ تا شونو ببینم و یه دل سیر هم بوسیدمشون. و حالا خوشحالم . خوشحالم از اینکه خدای من خیلی بهم مهربونی میکنه. و هر چیزی رو که بخوام بهم میده شاید دیر بشه ولی یه جوری بهم میده که غافلگیرم میکنه.

هفته ای که گذروندیم خوب بود خیلی خوش گذشت . بیشتر با خونواده خودم بودم . از چهارشنبه تا جمعه . همسری یه مسافرت دور روزه رفته بود. البته که بدون همسری زیاد خوش نمی گذره و من و پسری همش دلشوره داشتیم. فکر کنم یه ١٠٠ باری به همسری زنگ میزنم وقتی میره مسافرت. دیگه روم نمیشد خودم زنگ بزنم به دیگران می گفتم زنگ بزنین بپرسین کجا رسیده. (یه حس دلشوره عجیبی دارم هر وقت همسری داره تنهایی رانندگی میکنه تو جاده ). خدا رو شکر به سلامتی جمعه شب رسید. و ما هم مهمونیمون تموم شد. و رفتیم خونه زندگیمون.

امروز پسری ساعت ۶ صبح منو بیدار کرد که مامان تختمو خیس کردم.  ای خدا چه مصیبتی از همون موقع بیدار شدم. دیگه خوابم نگرفت. این پسری گل من همیشه شبا باید قبل از خواب بره دستشویی بعد بخوابه . دیشبم رفته بود ولی نیم ساعت بعد خوابید و من از تنبلی گفتم دیگه بیدارش نکنم که دوباره بره wc و هر وقت که من تنبلی می کنم متاسفانه همین اتفاق میوفته. و من هر وقت دوباره میگم دیگه نمی زارم این اتفاق بیوفته ولی ...

 

یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir