دنیای کوچک من

سلام دوستای عزیزم

چطورین با گرمای هوا ؟ نمی دونم چرا وقتی هوا گرم میشه آدم اشتهاش هم کم میشه . البته من نهارا اشتهام کمه ولی شام شیطان محاله که بگذرم. مخصوصا روزایی که عصر خونه باشم و جای برای رفتن نباشه. یه بار عصرونه یه بار لقمه هایی از غذایی که برای شام پختم و بعد شام همراه همسری. و می دونم که این خیلی بده. چیکار کنم خوب دلم می خواد.

نمی دونم براتون پیش اومده که نتونین بگین نه! محبت کردن به کسی تبدیل به وظیفه بشه ؟ همسری من سعی می کنه به همه کمک کنه حالا در هر زمینه ای که باشه (مهربونه دیگه)قلب به نظرم این خصلت خوبیه و همه میگن که همسری خیلی مهربونه و از هیچ چی بدش نمی یاد. ولی بعضی وقتا من اذیت میشم همچنین خودش.

یکی از اقوامش یه مشکلی براش پیش اومده بود. چند روز چی صبح چی عصر همسری دنبال کاراش بود. دیگه جوری شده بود که مدام زنگ میزدن و می گفتن که فردا این ساعت فلان جا برو و ... اینقدر ناراحت شدم عصبانیانگار که وظیفه همسریه منه که بره بهش گفتم از اینکه اینجوری میگن انگار که اجباریه. بگو خودشون برن. خوشم اومد وقتی بهش زنگ زدن گفت نمی تونم بیام وقت ندارم. آخه یعنی چی همش همسریم بره  آیا من بدجنسم؟؟/////////؟؟؟؟؟؟؟؟

پسری رو می فرستم کلاس شنا و ژیمناستیک . از شنا خوشش می آید ولی ژیمناستیک زیاد نه. روزها می گذره و پسری من بزرگ و بزرگتر میشه و شیطونیاش هم بیشتر . بعضی وقتا دیگه قابل کنترل نیست. نمی دونم همه پسر بچه ها اینجورین یا فقط پسری من اینقدر شیطونه. انرژیش خیلی زیاده شبا اگه از ساعت خوابش دیرتر بخوابه صبحها اصلا دیر بیدار نمیشه . دلم می خواد صبحها حداقل تا 10 بخوابه ولی ساعت 8 صبح بیداره.

 

چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ | ٦:۱٤ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

سلام سلام سلام

امیدوارم تعطیلات به همه دوستای گلم خوش گذشته باشه. و کمال استفاده رو از تعطیلاتشون برده باشن. روز بعد زا تعطیلات همیشه سخته بیدار شدن و اومدن سر کار. ولی چه میشه کرد زندگی ادامه دارد.

روز پدر رو به تموم باباهای مهربون دنیا تبریک میگم . به بابایی گلم هم تبریک می گم.

به همسر مهربونم و پسر عزیزم هم تبریک می گم. واسه جفتشون پیراهن خریدم و بهشون هدیه دادم.

جمعه رفتیم خواستگاری برای داداشیم. عروس خانوم خیلی خوشگل و آروم بود. البته همه عروسا اولش خوبن ولی دعا می کنم عروس ما تا اخر خوب باشه.

دریا هم رفتیم جای همه خالی خیلی خوش گذشت. پسری وقتی کوچکتر بود همش از دریا میترسید و حتی پاهاشو توی آب نمی برد ولی حالا وقتی میریم دریا همش استرس شنا کردنشو دارم و همش باید مراقب باشم دور از ساحل نره. (این حس مادرانه منو کشته)

تابستونو دوست دارم. واسه هندونه های بعد ازظهرش، واسه دوش گرفتن و با موهای خیس گشتنش، واسه دریا و استخر و شنا، واسه کیم صادراتیهایی که سر کار می خورم، واسه فالوده بستنی های خمام و محتشم و هر چیزی که مخصوص تابستون گرم گرمه .

 

 

یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ | ٤:۳۱ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir