دنیای کوچک من

 

خانواده؛ کانون صمیمانه ترین روابط و تعاملات بین فردی است.

اولین و مهمترین ویژگی خانواده موفق آن است که می دانند همه چیز را نمی دانند.

می فهمند که داشتن مشکل در همه خانواده ها امری طبیعی است و توجه دارند که داشتن مشکل نابهنجار نیست، بلکه عدم حل و فصل آنها به روش منطقی نابهنجار است.

اعضای خانواده موفق کم تر یکدیگر را سرزنش می کنند و بیشتر به حرف یکدیگر گوش می دهند.

کفه ترازو در این خانواده بیشتر به سمت تحسین و تشویق سنگینی می کنند. انتقاد و زیر سوال بردن رفتارهای نامطلوب در خفا و تنهایی و با زبانی نرم صورت می گیرد.

از مورد انتقاد واقع شدن نمی هراسند و می دانند که انسانها باید آیینه هم باشند، هنگام اختلاف بین پدر و مادر هیچ یک از فرزندان اجازه دخالت را ندارند و اگر فرزندی علیه پدر و یا مادرش سرکشی کند مورد تایید والد دیگر نخواهد بود. اعضای خانواده با هیچ کسی مقایسه نمی شوند.

(ادامه دارد)

یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

تولدت مبارک

 

 

شقایق

 

دوست عزیزم شقایق مهربونم الهی 120 ساله بشی

گلم از ته دل برات آرزوی بهترینهارو دارم.

پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

سلام به دوست جونیهای خوبم

امیدوارم همتون توی فصل قشنگ پاییز دلتون شاد و لبتون خندون باشه. غم و غصه ها ازتون دور. روزهاتون پر از امید و شبهاتون پر از آرامش.

یه وقتایی یه اتفاقاتی توی زندگی ادما پیش میاد که شاید خیلی هم بهشون ربطی نداشته باشه ولی خیلی تحت تاثیر قرارشون میده.

من از اون دسته ادما هستم که اتفاقات بد دیگران خیلی ناراحتم میکنه و تا مدت طولانی فکر و ذهنمو مشغول خودش میکنه.

دیروز یه خبر بد از یکی از دوستان قدیمی شنیدم . حدود 10-11 ساله که بودم یه همسایه داشتیم که یه پسر و یه دختر داشتن که هر دوتاشون یه 1-2 سالی از من بزرگتر بودن و روزها  با هم بازی میکردیم و درس می خوندیم .و خیلی بهمون خوش میگذشت .

بعد از چند سال ما خونمونو عوض کردیم و از اونجا رفتیم اما گهگاهی با هم رفت و امد داشتیم . تا اینکه یه روز خانم همسایه با جعبه شیرینی به منزل ما امد برای خواستگاری از من برای همبازی دوران بچگیم. که بنده حدود چند ماهی بود که با همسری جانم عقد کرده بودیم. و ازشون عذر خواستم که نمی توانم عروس شما شوم. (دیر آمدید اگر هم زود می آمدید دلمان را یکی دیگر ربوده بود)  از خود راضی ...... خواب

اتفاقا اوایل تابستون بود که خانم همسایه رو دیدم و حال دوستامو ازشون پرسیدم . گفتن هر دوتاشون ازدواج کردن و بچه هم دارن.

حالا دیروز مامانم بهم خبر داد همون پسر همسایمون حدود 2 ماه پیش تصادف کرده و فوت کرده. و من خیلی از این بابت ناراحت شدم. از دیروز تا حالا یه حال عجیبی دارم. خیلی ناراحتم بابتش . همش یاد خاطرات بچگیمون می یوفتم.

از یه بعد دیگه هم که بهش نگاه میکنم می بینم اگه سرنوشت ما یه جوری بود که ما با هم ازدواج میکردیم آیا تقدیرش باز همین بود. درست در همون زمان مرگش میرسید.

خدا بزرگتر از آن است که بتوان وصفش کرد.

 

چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir