دنیای کوچک من

نیمه رجب

امروز تولد پسر گلم به سال قمریه. می بوسمت پسرم از ته دل دوست دارم.

صبح نیمه رجب( 11 شهریور) ساعت 6 بود که احساس کردم آب ولرمی از بدنم خارج میشه. سریع همسری رو بیدار کردم اونم که دستش توی گچ بود نمی تونست کاری کنه سریع به خواهری زنگ زد که به دکترم خبر بده.

دیگه روزهای آخر زایمانم نمی تونستم کاملا دراز بکشم چندتا بالشت می زاشتم پشتم و نشسته می خوابیدم. دلم می خواست سریعتر از این وضعیت راحت شم. قرار زایمانم ١۶ شهریور روز تولد خودم بود اما پسری عجله داشت زودتر اومد پیش مامان و باباش. اون موقعه ها ما خونه بابام بودیم . داشتم می رفتم بیمارستان رفتم جلوی اتاق خواب بابامو صدا کردم که بابایی من حالم بد شده داریم میریم بیمارستان نگران نشیا. قربونت برم بابایی که بعد از چند ساعت بعد با اون قلب مریضت اومدی دیدنم.

ساعت حدود 8 رفتم اتاق عمل خیلی دلهره داشتم . ولی اصلا چیزی نفهمیدم. فقط وقتی بهوش اومدم فکر کردم که مردم و توی اون دنیا هستم. 2 تا آقا داشتن با هم حرف میزدن و همش می گفتن خانم بیدار شو .

منو بردن بیرون خواهری همسری مامانم و همه بودن سریع پرسیدم بچه سالمه .گفتن سالمه خیالم راحت شد.

همش فکر می کردم ممکن بچه سالم نباشه چون درست یک هفته قبل از زایمانم همسری تصادف کرده بود و من خیلی ترسیده بودم.

غروب همسری اومد دنبالم که بریم تخت بچه رو بگیریم با مامانم رفتیم اخته خریدیم و تختو گرفتیم و اومدیم خونه . همسری تختو اورد بالا گفت میرم تا جلوی کوچه و زود میام. من شام مرغ گذاشته بودم تو فر همش منتظر موندم که همسری بیاد و شام بخوریم. ساعت ١١ شب شد و همسری نیومد . منو بابام جلوی پنجره همش بیرونو نگاه میکردیم. یهو دیدم چندتا از همسایه ها جلوی در خونه هستن و بابامو صدا میکنن که بیا پایین. یه حسی بهم گفت که سر همسری یه بلایی اومده.  از طبقه سوم به سرعت دویدم پایین . وقتی که گفتن همسری تصادف کرده بچه تو دلم یه تکونی خورد که گفتم داره میوفته پایین. من می گفتم که حتما همسری مرده که خودش به من زنگ نزده چرا به شما زنگ زده دوستش میگفت نه خانم به خدا زنده است . توی همون چند لحظه هزارتا فکر از ذهنم گذشت که چه و چه و چه ...

دوستش گفت به خدا فقط کتفش در رفته اینو که گفت دلم بالا اومد چون سابقه در رفتن کتف داشت. (یه روز صبح از خواب بیدارم کرده بود که پریا پاشو کتفم در رفته دستمو نگه دار جا بندازم منم با تعجب گفتم مگه میشه کتفت در بره و خودت جا بندازی حالا من گریه می کردم که بریم بیمارستان و دستت عصبش قطع میشه می گفت نه قبلا هم در رفته خودم درست میکنم. و درست کرد). بالاخره من و بابا و مامان رفتیم بیمارستان از جلوی در اورژانس همسری رو دیدم . چقدر اون لحظه خدا رو شکر کردم. (ای خدای بزرگ هزاران بار شکرت میکنم که همسرمو در پناه خودت حفظ کردی). وقتی که رفتم سمتش همدیگرو در آغوش گرفتیم و گریه کردیم. اون لحظه رو هرگز فراموش نمی کنم.

یه وقتایی هست که آدما حاضرن همه چیزشونو از دست بدن ولی عزیزشونو بدست بیارن. تصادف همسری خیلی شدید بود زده بود به تیر برق و جلوی ماشین کاملا از بین رفته بود و خودش فقط کتفش در رفته بود. (دیگه از اون روز به بعد مرغ نمی زارم توی فر, و اخته نمی خرم ) همیشه می خنده و میگه تیر برق اومد جلوم منو ندید و زد به من نیشخند

پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ | ٩:٢٠ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir