دنیای کوچک من

صبح همتون بخیر.

دیروز آخرش موفق شدم برم شنا هورا

یکشنبه عصر با مانی و خواهر دومی رفتیم شهر بازی. طبق معمول مانی به چیزایی گیر میده که در حد خودش نیست. ماشین سواری می خواست که بچه های پایین 8 سال رو سوار نمی کردن. اونقد گریه کرد که من کلی از مسئول ماشین سواری خواهش کردم که بشینه و اونم انگار که حالا چه اتفاقی قراره بیوفته گفت که نه نه نه.زبان

بالاخره 2-3 تا بازی دیگه نشست و بازم در کنار ماشین سواری گریه و گریه و گریه. گریههمسری که اومد دنبالمون گفتم بیا و اینو ساکتش کن و اونم خواهش و خواهش و خواهش از مسئول ماشین و اونم نه نه نه.بازنده

میگم این بچه ها نمی خوان اصلا نه خودشون لذت ببرن و نه بزرگتراشون.

دوشنبه صبح به امید دریا و شنا بیدار شدم که همسری رو راضی کنم بریم که خوهرزادم زنگ زد و گفت با طرح دریا تماس گرفته گفتن طرح بسته اس. و امید من ناامید. کلافهو مشغول درست کردن ناهار روز عید شدم. که نزدیکیای ظهر زنگ زدن که دوباره تماس گرفتیم و گفتن طرح بازه. و ما می خوایم بریم شما هم بیان.

نمی دونین چقدر خوشحال شدم. سریع برای عصر کتلت درست کردم و به همسری هم گفتم که بریم و اونم عجیب پا.چشمک

حدود ساعت 3 خواستیم حرکت کنیم که خواهر دومیم که معروف به ساعت 3 هست زنگ زد به موبایلم که خونه ای اول گفتم نه و کلی سر به سرش گذاشتم و بعد گفتم که می خوایم بریم دریا و گفت منم میام. و رفتیم به سوی دریا.

از مسیری که روی شنها پیاده میرفتیم تا طرح خانمها کف پاهام از گرمای شنها سوخت ولی باز هم به خاطر رسیدن به دریا تلاش و تلاش و تلاش.تشویق

فقط 1 ساعت شنا کردم چون دریا کولاک بود تعطیل کردن. و ماهم حدود 6.5 برگشتیم خونه و هنوز از دیروز تا حالا خستگی شنا تو پاهام مونده. امروز صبح هم خواب موندم و دیر سر کار رسیدم. (ولی دریا عشق منه دیروز اولین بار بود که تو تابستون امسال رفتم شنا)خیلی خوش گذشت . بای بای

 

سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir