دنیای کوچک من

دیروز ناهار رفتیم جاده ماسوله تا عصر کنار رودخونه خوردیمو و خوابیدم و غیبت کردیم.

جای همتون خالی خوش گذشت. عصر هر چقدر اصرار کردم که بریم تو شهر ماسوله جمع قبول نکردن و گفتن شلوغه و پیاده روی داره و سخته, بریم پایین. و منم تابع جمع

من وقتایی که میرم کوه حالم بد میشه همه بهم میگن جوگیر می شی. زیادم اصرار می کردم و می رفتیم بالای کوه بعد حالم بد میشد دیگه واویلا بود.

مانی و خواهرزادم رفتن توی رودخونه کمی آب بازی کنن که  دمپایی مانی افتاد توی آب و نمی دونین چقدر جیغ کشید و اشک ریختگریه که دمپایی خوشکلمو آب برد. که من و همسری و خواهرزادم تا کجاها رفتیم و دمپایی رو پیدا کردیم. (بهش گفتم مامان اینقده به مال دنیا دل نبند باید تحملت زیاد بشه در مورد از دست دادن مالت. میگه نه مامان من چیزایی رو که دوست دارم نباید از دست بدم.) خدا کنه هیچ وقت چیزایی رو که دوست داری از دست ندی پسر گلم. فرشته

واقعاً خیلی سخته آدم دوست داشته هاشو از دست بده. متفکر

چندتا عکس از جاده ماسوله گذاشتم.

 

 

 

 

 

 

 

شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir