دنیای کوچک من

۴ سال از رفتن بابای مهربونم  گذشت . تو این چهار سال روزی نشده که یادت نکنم. هیچ وقت نمی تونم اون صورتتو اون خنده هاتو  از یاد ببرم. تو همیشه تو ذهنم زنده ای باهات حرف میزنم باهات گریه می کنم و می خندم.

پنجشنبه عمو از دنیا رفت.

دیگه بابا تنها نیست . چقدر بده که بچه ها بزرگ میشن. چقدر بده که ماها پیر میشیم. چقدر بده که مرگ عزیزامونو می بینیم و چقدر بده .....

شنیدن خبر مرگ نزدیکان خیلی سخته . ولی این واقعیت زندگیه.

همیشه وقتی  پیش کسی می رم که عزیزشو از دست داده هیچ جمله ای برای گفتن ندارم. فقط می تونم در آغوش بگیرمش و گریه کنم. می دونم هیچ جمله ای نمی تونه که آرومش کنه. فقط زمان ...

دلم برای عمه ام خیلی می سوزه چون خیلی تنها شده 2تا برادراشو از دست داده. و خواهری هم نداره. دلم می خواد خیلی بیشتر بهش سر بزنم . دلم می خواد روی پاهاش بخوابم. دلم می خواد پیشش اشک بریزم .

باید خیلی قدر همو بدونیم . خیلی زیاد . باید با هم مهربون تر باشیم. باید خوب باشیم. شاید فردا نباشیم. خدایا  خدای بزرگ من دیگه نمی خوام عزیزی رو از دست بدم.خیال باطل

 

دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir