دنیای کوچک من

سلام سلام سلام

 

اول بگم راجع به اون دلتنگیها که موفق شدم ٢ تا شونو ببینم و یه دل سیر هم بوسیدمشون. و حالا خوشحالم . خوشحالم از اینکه خدای من خیلی بهم مهربونی میکنه. و هر چیزی رو که بخوام بهم میده شاید دیر بشه ولی یه جوری بهم میده که غافلگیرم میکنه.

هفته ای که گذروندیم خوب بود خیلی خوش گذشت . بیشتر با خونواده خودم بودم . از چهارشنبه تا جمعه . همسری یه مسافرت دور روزه رفته بود. البته که بدون همسری زیاد خوش نمی گذره و من و پسری همش دلشوره داشتیم. فکر کنم یه ١٠٠ باری به همسری زنگ میزنم وقتی میره مسافرت. دیگه روم نمیشد خودم زنگ بزنم به دیگران می گفتم زنگ بزنین بپرسین کجا رسیده. (یه حس دلشوره عجیبی دارم هر وقت همسری داره تنهایی رانندگی میکنه تو جاده ). خدا رو شکر به سلامتی جمعه شب رسید. و ما هم مهمونیمون تموم شد. و رفتیم خونه زندگیمون.

امروز پسری ساعت ۶ صبح منو بیدار کرد که مامان تختمو خیس کردم.  ای خدا چه مصیبتی از همون موقع بیدار شدم. دیگه خوابم نگرفت. این پسری گل من همیشه شبا باید قبل از خواب بره دستشویی بعد بخوابه . دیشبم رفته بود ولی نیم ساعت بعد خوابید و من از تنبلی گفتم دیگه بیدارش نکنم که دوباره بره wc و هر وقت که من تنبلی می کنم متاسفانه همین اتفاق میوفته. و من هر وقت دوباره میگم دیگه نمی زارم این اتفاق بیوفته ولی ...

 

یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir