دنیای کوچک من

 بابای گلم

با رفتن تو نیمی از وجود من هم رفت.

و امسال چهارمین سال است که تو در کنار من نیستی.

 این روزها این شعر رو که گوش می دم اشکهام سرازیر می شه.

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود.دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می میمیرم گفتی که می دانم.

باور نمی کردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق این بی وفائی را

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

 

18 خرداد سال 84 ساعت 12 ظهر بدترین و سخت ترین روز و لحظه زندگی من بود روزی که عشقم ، وجودم و قلبم رو از دست دادم. همیشه از بچگی وقتی بابام قلبش درد می گرفت می ترسیدم که اگه یه روزی بابا نباشه چی میشه؟ ...

به این سایت یه سری بزنین اگه خواستین عضو شین شاید یکی از ما بتونیم نجات دهنده یکی از بندگان خدا باشیم.

http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp

 

 

شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir