دنیای کوچک من

امروز بیستمین سالگرد زلزله است.

دو دهه از زلزله گیلان گذشت. درست اون زمان هم مسابقات جام جهانی بود. و من دختر بچه ای بودم که به هیچ چیز جز بازی فکر نمی کردم. شبای بعد زلزله با همسایه های تو کوچه و تو حیاط خونه ها می خوابیدیم و چه خوش می گذشت شبای زلزلهشیطان. وحالا که فکر می کنم می بینم چقدر سخته استرس زلزله. چقدر سخته نتونی شبا زیر سقف خونت بخوابی از ترس اینکه صبح آوار تو سرت نریخته باشه.

وقتی آدما بچه ان همه چیزو به یه دید دیگه نگاه میکنن حتی بدترین اتفاقات زندگیو و چه راحت باهاش کنار میان. وقتی که بزرگتر میشن انگار اتفاقات زندگی هم بزرگتر میشن و چه سخته تحمل سختیها.

و حالا آرزو می کنم هیچ وقت زلزله نیاد.

دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ | ٥:٠٢ ‎ب.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir