دنیای کوچک من

سلام به دوست جونیهای خوبم

امیدوارم همتون توی فصل قشنگ پاییز دلتون شاد و لبتون خندون باشه. غم و غصه ها ازتون دور. روزهاتون پر از امید و شبهاتون پر از آرامش.

یه وقتایی یه اتفاقاتی توی زندگی ادما پیش میاد که شاید خیلی هم بهشون ربطی نداشته باشه ولی خیلی تحت تاثیر قرارشون میده.

من از اون دسته ادما هستم که اتفاقات بد دیگران خیلی ناراحتم میکنه و تا مدت طولانی فکر و ذهنمو مشغول خودش میکنه.

دیروز یه خبر بد از یکی از دوستان قدیمی شنیدم . حدود 10-11 ساله که بودم یه همسایه داشتیم که یه پسر و یه دختر داشتن که هر دوتاشون یه 1-2 سالی از من بزرگتر بودن و روزها  با هم بازی میکردیم و درس می خوندیم .و خیلی بهمون خوش میگذشت .

بعد از چند سال ما خونمونو عوض کردیم و از اونجا رفتیم اما گهگاهی با هم رفت و امد داشتیم . تا اینکه یه روز خانم همسایه با جعبه شیرینی به منزل ما امد برای خواستگاری از من برای همبازی دوران بچگیم. که بنده حدود چند ماهی بود که با همسری جانم عقد کرده بودیم. و ازشون عذر خواستم که نمی توانم عروس شما شوم. (دیر آمدید اگر هم زود می آمدید دلمان را یکی دیگر ربوده بود)  از خود راضی ...... خواب

اتفاقا اوایل تابستون بود که خانم همسایه رو دیدم و حال دوستامو ازشون پرسیدم . گفتن هر دوتاشون ازدواج کردن و بچه هم دارن.

حالا دیروز مامانم بهم خبر داد همون پسر همسایمون حدود 2 ماه پیش تصادف کرده و فوت کرده. و من خیلی از این بابت ناراحت شدم. از دیروز تا حالا یه حال عجیبی دارم. خیلی ناراحتم بابتش . همش یاد خاطرات بچگیمون می یوفتم.

از یه بعد دیگه هم که بهش نگاه میکنم می بینم اگه سرنوشت ما یه جوری بود که ما با هم ازدواج میکردیم آیا تقدیرش باز همین بود. درست در همون زمان مرگش میرسید.

خدا بزرگتر از آن است که بتوان وصفش کرد.

 

چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir