دنیای کوچک من

روز مادر همه مبارک باشههورا

دیروز روز خوبی بود برام . چون همسر گلم یه کادو خوشکل برام خرید. همسرم یه عادتی که داره اینه تا لحظه آخر به روی خودش نمی یاره که یادشه مناسبتی هست منم همش غصه می خورم که دیدی یادش نیست بعد خیلی خونسرد کادوشو میاره. دیروز هم از صبح فکر میکردم که نمی دونه روز مادره. مامان خودم هر وقت براش کادو می خریم کلی غر می زنه که نمی خوامو چرا خریدینو و این حرفها ... به همین دلیل امسال خواستم کادو چشمگیری نگیرم ظهر می رفتم خونه یه جوراب بلند و یه کرم نیوا براش خریدم رفتم خونه و چون کادو نپیچیده بودم رو نکردم. مانی هم کلی گریه می کرد که یه تفنگ بزرگ که قد منه براش بخرم که من عمراً زیر بار برم. حاضرم گریه هاشو تحمل کنم و دیگه اسباب بازی نگیرم که همیشه میگمو و میگیرم. اخه چند روز پیش انباری رو تمیز میکردیم اندازه 2 تا کیسه بزرگ اسباب بازی تو انباری جمع کردم. کلی داد و فریاد زدم سر پدر و پسر. و بهشون گفتم دیگه حق خرید اسباب بازی ندارین. همسری هم قول داد دیگه نخره. که می خره. بگذریم یه کادو پیدا کردمو کادو پیچیدمو دادم مانی بده به مامانم . مانی هم گفت بفرمائید از طرف مامانو بابامو و من . مامانم با تعجب کادو رو باز کردو من گفتم چون اجازه نمی دی کادو بزرگ بگیرم منم کادو کوچیک گرفتم که پس ندی. بالاخره ساعت 3 همسری اومد و منو شرمنده با دو کادو بزرگ. یه ظرف میوه خوری پایه دار برای من و یه ظرف آجیل خوری خوشکل برای مامانم خریده بود.  اشک تو چشماش جمع شده بود و من فهمیدم که چقدر دلش هوای مامانشو داره (مادرشوهرم 29 اسفند سال 86 تو تصادف فوت کرد) و امسال دومین روز مادری هست که پیش ما نیست.

شب رفتیم خونه خاله همسرم تمام دختراش بودن (که همسری به دختر خاله هاش چون سن و سال مامانش هستن خاله میگه) یه کادو خوشکل هم همسری براش خرید. بالاخره کلی اونجا هم خوش گذروندیم و آخر شب هم اومدیم خونه.

حدودای ساعت 3 شب بود که مانی با گریه بیدار شد و داد و فریاد که منو ببرین دکتر گوشم درد میکنه. بالاخره ما بیدار شدیم و رفتیم پیش به سوی درمانگاه تامین اجتماعی و منشی رو بیدار کردیم و دکتر رو هم بیدار و بعد از معاینه تشخیص دکتر این بوده که قراره سرما بخوره. و گوشش چرکی نیست. وقتی از درمانگاه بیرون می یومد گفتم مانی گوشت چطوره گفت خوب شده می دونین چرا گوشم درد گرفته بود گفتم چرا مامان؟ گفت چون اون تفنگ بزرگو برام نخریدینمتفکرخمیازه

دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸۸ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir