دنیای کوچک من

سلام دوستای مهربونم

خیلی خیلی وقته که ننوشتم حس نوشتن نبود. نه اینکه هیچ اتفاقی نباشه نه هر روز یه روز جدیده با اتفاقات نو گاهی خوب و گاهی هم بد.

پسریم هر روز بزرگتر میشه شیطونیاش به شکل های دیگه تغییر کرده.

همسریم هم کارهاش هر روز زیادتر میشه و سرش خیلی خیلی شلوغه. البته میگه الان که جوونم باید زیادتر کار کنم تا وقتی که پیر شدم آسایش داشته باشیم.

خودمم همچنان میرم سرکار طی این چند سال خیلی وقتا دلم خواست که دیگه نرم و بشم یه خانوم خونه دار و فرصتهای زیادی برای پسرم بذارم ولی شاید خیلیا که سرکار میرن میدونن وقتی بخوای خونه باشی هم از بعد مالی باید چشم پوشی کنی از حقوقی که طی این سالها داشتی و براش برنامه ریزی کردی هم اینکه برای اوقات بیکاری باید برنامه ریزی خوبی داشته باشی.

بی رودرباسی باید بگم دلم یه نی نی میخواد . یه بچه که بتونم با خیالی آسوده بزرگش کنم . پسری که دنیا اومد شاید نتونستم اونجوری که دلم می خواست بزرگش کنم هم اینکه از بچه داری چیزی نمی دونستم هم اینکه باید میذاشتمش پیش مامانم و مادرشوهرم و می رفتم سرکار . پسریم خیلی عاشق اینه که یه داداش داشته باشه اما باباش اصلاَ دوست ندارهمژه

حالا تا ببینیم خدا چی می خواد..

 

یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | پریا | نظرات () |

www . night Skin . ir